قلب شکسته
-
تاریخ: 1402/7/25 ساعت: 20:00
خدایا به قلب شکسته ام امید بده ۲۶ مهر ۱۴۰۲ ساعت: ۲۲:۵۰
من یک آدم متوسط هستم
-
تاریخ: 1402/7/25 ساعت: 20:00
از سوم مهر دچار دیسک کمر شدم و نزدیک یک هفته درد به شدت غیرقابل تحمل و بعدش درد سنگینی رو متحمل شدم. الان بهتر شدم ولی هر کاری میکنم نمی تونم برگردم به درس!دچار ناامیدی بدی شدم! قشنگ بس خیال همه چی شدم. حس خوبی ندارم. به یکباره اینهمه شوق و انگیزه دود شد و به خاکستر نشست!امیدوارم بتونم برنامه ریزی ک...
ملاقات با حراست
-
تاریخ: 1402/7/1 ساعت: 7:23
به این نتیجه رسیدم که توی سیستم دولتی و اداری نمیتونم کار کنم. من آدم دستورپذیری نیستم. سه ماهه اومدم کتابخونه بیمارستان و الان به شدت حالم از ریسم ب هم میخوره! دو روز نبود. فکر میکنم با سه روز تعطیلی قبلش رفته بود مسافرت. دیروز از ذهنم گذشت کاش تصادف میکرد ی مدت از شرش راحت میشدم!عصر اتفاق بدی برام...
درماندگی آموخته شده
-
تاریخ: 1402/7/1 ساعت: 7:23
سلیگمن ی عده سک رو گذاشت توی ی قفس که هیچ راه فراری نداشت و بهشون شوک وارد کرد. این کار رو بارها تکرار کرد و سگ ها پس از تقلاهای بسیار یاد گرفتن که اوضاع قرار نیست درست بشه! به این ادراک رسیدن که مهم نیست چقدر تلاش کنن از اون شوک نمی توانند نجات پیدا کنند! بعدا سلیگمن قفس رو قابل فرار کرد اما سگها د...
مهمترین درمان این روزهایم ...
-
تاریخ: 1402/7/1 ساعت: 7:23
کل تابستون درگیر کلاس آمار بودم. حالا ک دو روزه تموم شده حسی برای برگشتن به روال عادی درس خوندنم ندارم! نمیدونم چمه! اومدم سالن مطالعه و ی ساعته نشستم و دارم وبلاگ می نویسم! دوست دارم شروع کنم ولی نیاز دارم به اینکه فقط حرف بزنم با خودم بلکه روحم کمی آروم بشه! نیاز دارم افکار و احساساتم رو برای خودم...
و آسمان همه جا همین رنگ است
-
تاریخ: 1402/6/7 ساعت: 17:43
اوضاع خوب نیست. توی انتقال به این سازمان به هر چی فکر میکردم جز به اینکه با یک بیمار جدید مواجه بشم که من گربه ای باشم که بخواد دم حجله بکشه! فکر میکردم قراره کتابدار باشم ولی حالا با دختر خودخواهی مواجه شدم که من رو توی اتاقش اسیر کرده روی صندلی که به شدت کمرم رو نابود کرده و ازم تولید محتوا میخواد...
جا به جایی جدید
-
تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 17:37
شهریور یعنی یک ماه دیگه دقیقا دو ساله که به این شهر منتقل شدم و از همون زمان در منزل خواهرم زندگی میکنم. از همون موقع فقر وارد زندگیم شد. با اینکه اجاره خونه نمیدادم اما هر کاری میکردم در نهایت نمی تونستم از پس هزینه ها بربیام. دو ساله که تقریبا هر ماه رو به سختی در حد زنده موندن و با قرض و حمایت خا...
بکوب بکوب همینه ک هستی
-
تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 17:37
نمیدونم چرا اینقدر زندگی من به نداری گره خورده! آیا همه مردم زندگیشون مث منه! چطوری ی نفر آدم با حقوق کارمندی هیچ وقت هیچ ماهی رو بدون قرض نمیتونه ب آخر برسونه! در شرایطی ک تقریبا به سختی در حد نمردن غذا میخورم، نه لباس میخرم نه مسافرت میروم نه مهمان دارم و نه حتی تا همین ماه کرایه ی خانه میدادم اما...
از حال بد به حال خوب: آموخته شده
-
تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 17:37
شیفت عصرم امروز و این حالمو خوب کرده. صبح رفتم اداره موفق نشدم گواهی بدو خدمتم رو بیابم! با کارشناسش هم بحثم شد! رسما اعصاب ندارم. حوصله هیشکی رو ندارم! بهم گفت ک اون موقع ایشون کارشناس نبوده و نمیدونه جریان چی بوده! گفت از همکارت بپرس از کجا این مدرک دستش رسیده! گفت برو پیش ریس امور اداری گفتم نهاد...
نیمه شبان تاریک و پرفشار
-
تاریخ: 1401/11/26 ساعت: 1:57
از یک نیمه شب تا حالا بیدارم. مغزم عین سنگ فشرده شده و آنقدر از همه طرف فشار را احساس میکنم که بیشتر از دو ساعت نمی توانم بخوابم. دوباره از نظر روانی ب هم ریخته ام و با کوچکترین مسأله ای به شدت عصبی می شوم.صدای رعد و برق و شدت ریزش باران روی خیابان به گوشم می رسد. در ناحیه پا و کمر و باسن احساس درد ...
آخرین روزهای سخت تبریز
-
تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 15:18
دو هفته گذشته فشار زیادی را تحمل کردم. بدترینش با اولین امتحان و رفتار زشت آن استاد با من شروع شد و بعد نسخه کل امتحاناتم را پیچید. آنقدر که این روزهای آخر به راحتی اشکم سرازیر می شود. بماند که تغذیه درستی نداشتم. آرامش نداشتم و نگران درس باقیمانده بودم.مدیرگروه و استادی ک میگلی گفته بود به او رو بز...
حد و حدودها
-
تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 15:18
آدم باید برای هر کسی ی حد و حدودی داشته باشهحتی خانواده و صمیمی ترین دوستان. قبل اومدنم برای امتحاناتم یکی از دوستام ک سالهاست همو می شناسیم ازم ناراحت شد. دوستی ک فلسفه اش اینه من هر چی میگم تو فقط بشنو و نظر نده. و البته من تلاشم این بود ک نظر ندم. شرایط روحی خوبی نداشت و این یکی دو سال گذشته بخاط...
خواب کودک
-
تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 15:18
دیشب دوباره خوابش را دیدم. بعد از یک شب اتوبوس نشینی و کلی بی خوابی ظهر هم مهمان داشتیم البته من به نهار نرسیدم ساعت سه عصر رسیدیم و بعد از مهمانها نهار خوردم. در نتیجه نتونستم بخوابم. شب اما طوری خوابیدم کاصلا بیداری نداشت. نزدیک پنج صبح با رویایی که از او دیده بودم بیدار شدم. هر چقدر نگاه می کردم ...
دنیای امروز: بجنگ یا حقیر باش
-
تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 21:10
در ترمینال نشسته ام. صدای قرآن پیچیده است و روبرویم تصویر سردار سپاه انقلاب اسلامی قاسم سلیمانی قرار دارد. ایشان بامداد جمعه در فرودگاه بغداد توسط یک حمله هوایی کشته شدند. در این چند روز روانم کاملا ب
بالاخره به آخرین رسیدم... عشق پایان تمام آرزوهاست.
-
تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 21:10
اینجا برف اینجا سرما اینجا دلتنگیرسیدن به آرزوها با همه ی سختیهایش خیلی راحت است. آنقدر راحت که سال گذشته باورکردنی نبود من در چنین روزی اینجا باشم و برای امتحانات پایان ترمم تلاش کنم. قدرش را خیلی میدانم. برایش خیلی زحمت کشیده ام. برای اینجا بودن یک عالمه آدم مقابلم ایستاده اند و من ثابت کرده ام که...
رویای پدر
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 3:50
در جایی خواندم رویاهایی که در زمان خوابهای عمیق میبینیم را در بیداری به یاد نمی آوریم. یعنی در زمانهایی که با عمق بیشتری از جهان ماده جدا هستیم. مهمترین دلیل من برای کنکور دادنم و دانشگاه رفتنم بررسی
چند کلامی با خدا
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 3:50
تو از حال همه آگاهی از انچه بر دل و جان ما می گذرد. خیال میکنم فراموشت کرده ام از یاد برده امت که اگر نه ...
شب کنکور 98
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 3:50
یک سال دیگه هم گذشت. الان که نگاه میکنم من موفق بودم. من یاد گرفتم که قدرت واقعی از آن اراده و پشتکار ادم هست. تو اگه واقعا اراده کنی اگه تلاش کنی اگه ادامه بدی و اگه تا آخر ایمان داشته باشی که میتونی
پایان مبارزه برای کنکور 98
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 3:50
بالاخره تمام شد. اما خیلی ضعیف تر از آنچه که فکر میکردم. من ادم تصمیم درست در زمان درست و کوتاه نبودم. من به روان و شخصیتم باختم نه به میزان اطلاعات و سوادم. روانشناسی را 65 درصد جواب داده بودم اما نت
روزهای همیشه سخت
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 3:50
چهار روز سخت و روزهاس سخت قبل و قبلتر. دیگر دارم قبول میکنم روزهای خوب از یک زمانی دیگر نمی آیند و سختیها از حالتی به حالت دیگر تبدیل می شوند.چهار روز پیش دچار درد وحشتناکی در ناحیه پهلو شدم. از آنجای